تبليغاتX
نریشن





















نریشن

گریه کردم...
عجیبه که بلاگفا فیلتر نشده... !!
آخه تا اونجایی که من می دونم اینها خدا رو هم فیلتر کردن.
دلم غم داره.
حال و حوصله ی هیچ چیزو ندارم.
دلم از این همه نامردی خونه .
فقط دلم پره  از خدا.
که چرا هیچ کاری نمی کنه ...چرا نشسته به واسطه ی اسم بهترین دینش اسلام این همه خون بی گناه بریزن...
دلم می سوزه واسه ندا و نداها...
ندا ، ندای دل بیگناهان است...

یه چیزی بگم از حرفه ام تاتر...
جالب اینجاست تو اون همه شلوغی و بی در و پیکری شهر، شهردار تهران به همه ی سالنهای تاتر گفته بود باید کار اجرایی داشته باشید...
ما هم تو اون روزا به زور کار اجرا می کردیم...البته با دلی خون و ترس و لرز...اونم حوالی انقلاب...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت11:1توسط ز ی ب ا | |

عجب انتخابات عجیبی است این دوره... !!!

هر کس برای اثبات خود دیگری را نفی می کند...

کم کم انتخابات داره تبدیل می شه به جنگ تن به تن...

به نظر شما کدوم یکی از کاندیدا در این مبارزه پیروز می شه..؟؟

ـ آرام که رفت کشور همسایه... منم دارم می رم شمال کشور...جاتون خالی..

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت0:29توسط ز ی ب ا | |

 

سلام...

از فردا به مدت ۸ روز با کار عروسکی (تاب تیبل) در نمایشگاه کتاب احتمالا غرفه ی کودک و نوجوان مشغول به کار می شم...

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت21:29توسط ز ی ب ا | |

سلام...

دیروز اجرای کارمون در محوطه ی باز ( موزه ی باغ ملی و هنر ایرانی ) در الهیه ، خیابان فرشته ی تهران اجرا شد...

کار اجرای خیمه شب بازی بود...

براتون چند تا از عکسهای عروسکها ، تمرین و اجرارو میذارم...

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت10:23توسط ز ی ب ا | |

سلام...

چند وقتیه سرم شلوغه...

درگیر چند تا تئاتر عروسکیم...

عکسهای کار آماده شد حتما براتون میذارم...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت10:8توسط ز ی ب ا | |

 

من مرغ آتشم
مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
چون سوخت پيكرم
چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر
تولد من
آغاز مي شود
و من دوباره زندگيم را
آغاز مي كنم
پر باز مي كنم
پرواز مي كنم

 
 
ـ ۱۸فروردین
 امشب ، یک شب عادی است مثل همه ی شبها
یک شب معمولی ، مثل بقیه ی شبها
و شاید آسمان پر ستاره باشد
وشاید ۲۵ ستاره برای سالروز میلادم پر نورتر باشند...
یک سال بزرگتر شدم...امیدوارم عاقلتر هم شده باشم...

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت20:33توسط ز ی ب ا | |

 

فرصتی بده به دستام

               بذار دستاتو بگیرم             عاشقونه...

نگو ما با هم غریبیم

              به من احساسی نداری      بی بهونه...

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت20:37توسط ز ی ب ا | |

 

فصلی دیگر...

سالی دیگر...

و باز هم نو شدن و تازه گی...

یک سال دیگه هم گذشت و بزرگتر شدم...

سال نو مبارک......

ـ بابا امسال دومین سال تحویل بود که کنارمون نبودی...

 لحظه ی سال تحویل کنار مزارت چقدر گریستیم...

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت21:24توسط ز ی ب ا | |